۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

خدا بده برکت

از روبروی اداره ماشین دربست کردم برای خونه. روی مبلغ توافق کردیم و راه افتادیم. راننده به مسیر مسلط نبود. کلی توی طالقانی و زرتشت و میدون ولیعصر چرخ خورد تا آخر سر یه راهی پیدا کرد. من هم حرص میخوردم. تا میخواستم بگم از این راه نه پیچیده بود توی یه راه اشتباه دیگه. خلاصه فکر کنم راه اشتباهی در این مسیر نبود که نرفته باشیم. راهی که در حالت عادی بیست دقیقه طول میکشید در دو برابر زمان طی کردیم. من هم حسابی جوش آورده بودم و توی دلم بهش بد و بیراه میگفتم و معتقد بودم که یه ذره از پولی که قرار بود دریافت کنه حقش نیست. بالاخره به هر مکافاتی بود رسیدیم خونه. دم در پول رو با عصبانیت بهش دادم. بنده خدا با خوشحالی گرفت و گفت: "خدا بده برکت خانوم". نمیدونم چرا یه هو عصبانیتم ریخت و نرم شدم. توی "خدا بده برکتش" یه چیزی بود که غریب بود. گفتم: "خواهش میکنم، لطف کردین."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر