۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

ما ملت جوگیر


گویا قراره دو چیکه بارون بیاد. شهرداری زود پلاکارد زده که در باران مواظب بچه های توی خیابان باشید.
این مدت که هوا آلوده بود هی تعطیل کردن و همه جا رو ریختن به هم. هی گفتن بارون مصنوعی میریزیم و فیلان میکنیم و بیسار میکنیم و هیچ غلطی هم نکردن.
حالا که قراره به اندازه یه نصفه روز بارون بیاد طوری دارن شلوغ میکنن که انگار قراره سیل بیاد.
بعید نیست فردا هم جلیقه نجات بین مردم توزیع کنن.


اینجا تهران، از امروز قرار است از آسمان اسید و روغن و دوده و قلوه سنگ ببارد.

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

خط و نشون

آخر شب و نگار در حال آوردن یه کامیون کتاب و عروسک و خرت و پرت داخل تخت ما:
- مامان؟
- جان مامان
- فردا بلند نشم ببینم توی تخت خودم هستم ها؟؟؟
- !!!!!!!

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

عاشقتم

مادر شوهرم همیشه وقتی فسنجون درست میکنه میگه به خاطر منه که درست میکنه و هیچ کسی دیگه اینقدر دوست نداره.
در نتیجه وقتی یه روزی غذا فسنجون باشه بنده برای یک هفته هم ذخیره میبرم.
جمعه دوباره فسنجون درست کرده بود و میخواست سهمم رو توی ظرف خودم که خونشون جا مونده بود بریزه
ظرف خیلی بزرگ نبود و مادر شوهرم آنچنان پرش کرده بود که درش بسته نمیشد. من هم پیشنهاد کردم که کمی ازش خالی کنید و من اینقدر هم نمیخورم و این حرفا ولی خیلی پیگیر ماجرا نشدم و وقت رفتن خونه هم ظرف رو گرفتم و آوردم.
دیروز که اومدم فسنجون بخورم و ظرف رو از توی کیسه نایلون در آوردم دیدم که از ظرف خالی نکرده و چون درش بسته نمیشده با چسب کارتن پهن و با فشار ظرف و درش رو روی هم نگه داشته.
روزم رو ساختی مادر شوهر عزیزم. عاشقتم.
:))))))))))

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

لطفا کسی به من نگاه نکنه

نگار رو میبرم کلاس موسیقی


توی شیخ بهایی


زودتر از اداره میزنم بیرون و آژانس میگیرم


سالن انتظار مرکز پر است از مادرهایی که منتظر بچه هاشون هستن


مادرهای شیک و مرتب


با ناخنهای مانیکور کرده


موهای مش کرده


شالهای گلدوزی شده


مانتوهای کوتاه و خنک(بعضا تونیک و شلوار)


دور هم مینشینند و راجع به استخر و رژیم و آرایشگاه صحبت میکنند


راجع به رنگ مو و کلاس مدیتیشن


قیافه هیچکس خسته نیست


هیچکس مانتو و مقنعه اداره نپوشیده(شک دارم حتی بدونن چی هست اصلا)


منظره قشنگیه


مثل پروانه های رنگی توی سالن میچرخند


درست جلوی چشمهای من


من که عادت کردم به یکنواخت دیدن


به لباس فرم پوشیدن


به خستگی


میچرخند و می خندند


خیلی چشم نواز


و من خیره نگاه میکنم


به زندگی که در اینها جریان دارد


ای کاش میشد کسی متوجه نگاه من نباشه


و بتونم تا ابد بهشون نگاه کنم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

بپا تو چشمش نره

مادران عزیز، بدانید و آگاه باشید که شستن سر و بدن یک بچه 4 ساله مشابه تیراندازی به یک هدف متحرک می باشد.
در حالیکه سرش را نشانه گرفته اید ممکن است به چشمش بخورد یا برود توی دهنش.
خم می شود و میچرخد و شما باید آمادگی هر حرکتی را داشته باشید.
لطفاً به اعصاب خود مسلط باشید و الکی حرص نخورید. خودتان هم از همین بلاها سر مادر بیچاره تان آورده اید.

۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

هویجوری

میدونی بدتر از کامنت نگذاشتن چیه؟ اینکه بیای بنویسی "وبلاگ قشنگ و جالبی داری، اگر موافقی تبادل لینک کنیم". یعنی رسما دعا میکنم این افراد برن ته جهنم. در این جور موارد از کامنت نگذاشتن شما هم به شدت استقبال میکنم. این طور آدم مثبتی هستم من.

پراکنده گویی های یک مهندس دیوانه

رفتم آبدارخونه برای خودم چایی بریزم. بسکه این روزا سوت و کوره، چایی رو خودمون باید بریزیم. داشتم لیوانم رو میشستم و همزمان داشت از رادیو یک برنامه طنز پخش میشد. بعد فکر کردم که آبدارخونه جای خیلی بدی هم نیست. روشن، تمیز، با گل و گیاه و رادیو. ظرفشویی برای شستن و تمیز کردن، یه سماور که همه روز داره قل قل میکنه، بعد تو تموم روز داری چایی درست میکنی و استکان میشوری، توی نور و تمیزی، با برنامه های رادیو(من جز نسلی هستم که هنوز ارادت خاصی به رادیو دارم). اگر بیکار شدی هم روزنامه میخونی، یا گلدونهات رو تکثیر میکنی. خدا رو چه دیدین. شاید یه روز رفتم توی آبدارخونه کار کردم. اگر توی بوک سیتی یا گلخونه کاری پیدا نکردم این هم گزینه بدی نیست.

خدا بده برکت

از روبروی اداره ماشین دربست کردم برای خونه. روی مبلغ توافق کردیم و راه افتادیم. راننده به مسیر مسلط نبود. کلی توی طالقانی و زرتشت و میدون ولیعصر چرخ خورد تا آخر سر یه راهی پیدا کرد. من هم حرص میخوردم. تا میخواستم بگم از این راه نه پیچیده بود توی یه راه اشتباه دیگه. خلاصه فکر کنم راه اشتباهی در این مسیر نبود که نرفته باشیم. راهی که در حالت عادی بیست دقیقه طول میکشید در دو برابر زمان طی کردیم. من هم حسابی جوش آورده بودم و توی دلم بهش بد و بیراه میگفتم و معتقد بودم که یه ذره از پولی که قرار بود دریافت کنه حقش نیست. بالاخره به هر مکافاتی بود رسیدیم خونه. دم در پول رو با عصبانیت بهش دادم. بنده خدا با خوشحالی گرفت و گفت: "خدا بده برکت خانوم". نمیدونم چرا یه هو عصبانیتم ریخت و نرم شدم. توی "خدا بده برکتش" یه چیزی بود که غریب بود. گفتم: "خواهش میکنم، لطف کردین."

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

پریزن بریک

ای جلادا! ای آدمخورها! شماها وجدان ندارین؟ حیف جوون به اون نازنینی نبود؟ آقای کارگردان! ...تو روحت! نمیدونی وقتی یه نفر رو سلاخی میکنی میفرستی سینه قبرستون دیگه نمیتونی ازش توی فیلمای دیگه استفاده کنی؟ میدونی وقتی سنگ قبر نشون میدی دیگه یعنی اون سریال تمومه؟ ادامه هم نداره؟ حتی توی خیال ما؟ آخه مگه دیگه میتونی لنگه اینو بسازی؟ حیف اون مایکل اسکوفیلد نبود که فرستادیش اون دنیا؟ جای تو رو تنگ کرده بود؟ حالا ما بدون اون چیکار کنیم؟ حداقل یه نفر رو پیدا میکردی که خیلی خوش قیافه نباشه. یا خیلی باهوش نباشه. یا یه زگیل گنده روی دماغش داشته باشه. حداقل اون وقت از ناراحتی نمیمردیم وقتی میدیدم جوون مردم رو در سن 32 سالگی کشتی. ای که الهی جز جیگر بزنی. خودمون کم غصه داشتیم نمیدونیم اینو دیگه کجا بذاریم. خیلی نامردی خداییش. نمیدونم دیگه چه جوری باید بهت فحش بدم که عفت عمومی لکه دار نشه.

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

به روح اعتقاد دارید؟؟

- اگر میخواهید وارد ساختمانی شوید و میبینید کسی در را باز میکند به احتمال 90% مطمئن باشید که در را برای خودش باز میکند نه برای شما.
- مطمئن باشید که درهای گردان علیرغم ظاهر بزرگشان فقط برای یک نفر جا دارند. جدا این فکر را از سرتان بیرون کنید که میتوانید با نفر جلویی همزمان وارد یکی از این درها بشوید بدون اینکه کیفتان لای در گیر کند.
- همکار محترم! برای همه قابل درک است که میخواهید تا جایی که ممکن است کارت خروجتان را دیرتر بزنید ولی ممکن است احیانا کسی پیدا شود که بخواهد همان لحظه کارت بزند پس بحث دلنشین ناهار و رئیس و پاداش و مهد کودک و سبزی قرمه را چند متر آن طرف تر از دستگاه کارتخوان ادامه بدهید.
- آیا ارزش دارد که 12 دقیقه کنار آسانسور طبقه اول منتظر بمانید تا شما را به همکف ببرد؟
- اگر میخواهید یک گزارش هفتاد صفحه ای را با پرینتر عمومی چهار بار پرینت بگیرید قبل از اینکه پرینت را بفرستید و بعد در اتاقتان را ببندید و تا 4 ساعت بعد هم برنگردید از میزان کاغذ داخل دستگاه مطمئن شوید.
- به روح اعتقاد دارید؟؟

این یکی دیگه هیچ جوره راه نداره

دوست عزیزی که لطف میکنی و بنده رو توی فیسبوک به لیست دوستانت اضافه میکنی، درسته که 10 تا دوست مشترک داریم ولی آخه من چطوری اکسپتت کنم وقتی که اسمت یه اسم خیلی متداوله، یه حرف از فامیلت رو هم بیشتر نمیدونم و عکس هم نداری؟ پروفایلت هم خالیه؟ بابا جان این رسمش نیست... یه پیغامی بذار، یه آشنایی بده تا بنده شرمنده شما نشم.

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

تنها مردن

از خستگی در شرف مرگم. دمر افتاده ام تا کی بشود که خستگی اجازه خواب بدهد. حجم کوچکی که رویم می افتد یادآوری میکند که مادرها بدون اجازه بچه ها حتی حق ندارند بمیرند.

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

نکنید آقا جان! نکنید!

از خانمهایی که دچار ضعف شدید بینایی و عیوب انکساری چشم میباشند عاجزانه تقاضا داریم از هر گونه دستکاری در صورت خود بالاخص کشیدن خط چشم و برداشتن ابرو بپرهیزند و این امور را به فرد دیگری بسپارند.

من غیبت میکنم پس هستم

هر روز عصر که میخوام برم دنبال نگار توجهم به خانمی که داره دخترش رو از مدرسه بغلی برمیگردونه جلب میشه. هر کاری هم میکنم که مثلاً بالا رو نگاه کنم یا دور و بر یا جای دیگه نمیشه.
یه خانم لاغر، احتمالاً قدبلند(به خاطر سایز پاشنه دقیق نمیتونم بگم که قد بلنده یا نه، ولی احتمالاً هست)، خوش پوش و جوون. به شدت آرایش کرده و پالتوی تنگ سفید با دکمه های سیاه میپوشه. یه چکمه پاشنه بلند هم داره که تا زیر زانوش میرسه و دور لبه اش هم پر از خزه. یه شال بافتنی سه گوش هم میندازه روی شونه اش. در ضمن خیلی هم خوشگله. فکر کنم مشاور زیباییش بهش گفته که اگر به همه اینا یه مقنعه چونه دار اضافه کنی تکمیلِ تکمیل میشی.