۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

طوری خسته و مریضم که خودم رو روی زمین میکشم.
از سر کار رسیدم و خودمو کشوندم تا تخت بلکه بتونم دو دقیقه بخوابم. ساعت شیش.
نگار داره بیبی تی وی میبینه و بعد از 5 دقیقه متوجه غیبت من میشه.
- مـــامـــان
- هوم

- مــــامـــــان(با یه لحن دیگه)
- مامان جون خوابم

اومده بالای سر من:
- چرا خوابیدی؟
- خوب مامان خستم یه ذره بخوابم حالم خوب میشه.
- خوب من دوست ندارم اون ور تنها بمونم
- .....
- خوب باشه من هم میام اینجا پیش تو
دستش رو روی شیکم و سینه و صورت و هر جای دیگه که فک کنین گذاشته و اومده بالا و کنارم خوابیده

- مامان
- بله
- برو چراغ اون ور رو خاموش کن برق نره(منظور اینه که برق هدر نره)
- چشم(با بدبختی جای گرمم رو ول میکنم و میرم چراغ رو خاموش میکنم)

- مامان
- چیه مامان جون
- چراغ بالای سرت رو روشن کن که من نترسم
- چشم(جهنم و ضرر اگه این بچه یه دقه ساکت بشه با چراغ روشن هم میشه خوابید)

- مامان
- بله
- ....(به جای این قسمت میتونین هزار تا سوال نامربوط اون و جوابهای مزخرف منو بذارین)

- مامان
- ممم(در حالیکه چشمام بسته است)
- خوب من اصلاً خوابم نمیاد چیکار کنم
- نگاری مامان اگه اجازه بدی یه دقیقه چراغ رو خاموش کنم تا یه ذره چشمامون رو ببندیم بعد زود پا میشیم میریم اون ور باشه؟
-......... خوب چراغو خاموش کن
با خوشحالی چراغ رو خاموش میکنم. ساعت هفت و نیم.

سه دقیقه بعد(لال بشم اگه دروغ بگم):
صدای خر و پف نگار همه جا رو برداشته و من دیگه خوابم نمیاد.

بلند میشم تا برم سرم رو با یه چیزی گرم کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر