1- جمعه صبح: نگار یه ذره گرمه و نمیدونیم که چه مریضی گرفته ولی حال عمومیش خوبه. تبش در حد نیم درجه است و بهش تب بر دادیم تا فردا که بتونیم ببریمش دکتر.
2- شنبه: تبش قطع نشده و من موندم خونه تا یه ذره حالش بهتر بشه. سوپ درست کردم و نسبتا غذاشو خوب خورد.
شنبه شب: بچه رو بردیم کلینیک اطفال. دکتری که اونجا بود بچه رو معاینه کرد و گفت یه مریضی ویروسیه و هیچ مشکلی نیست و سه الی چهار روزه خوب میشه. گوش و بینی و ریه اش رو هم معاینه کرد و گفت که چرک نداره و گلوش یه کم ملتهبه که با شربت سینه خوب میشه و احتیاج به چیز دیگه ای نیست و فقط تب بر بهش بدیم. رسیدیم خونه. تب بچه بالا رفته و مجبوریم پارچه مرطوب روی پیشونیش بذاریم. میگه گوشم خیس شده و درد میکنه. با توجه به اینکه دکتر نیم ساعته که معاینه اش کرده میگیم چیزی نیست و نگران نباش خودش خوب میشه. تمام شب حالش خرابه و مرتب در حال گریه کردنه. ساعت دو و نیم شب بالا میاره.
3- یکشنبه: تب نگار پایین نیومده و دیگه داره نگران کننده میشه. امروز باباش توی خونه پیشش بوده و حسابی بی رمق شده. توی وبلاگ خانم شین میخونم که پسرش یه مریضی ویروسی گرفته که تهوع و بی اشتهایی هم داره. دختر برادر همکارم هم گویا همین مریضی رو گرفته. به نظر میرسه که نگار هم دچار همین مشکل شده. ولی وقتی که میرسم خونه میبینم که گوشش رو خارونده و خون انداخته. شب میبریمش اورژانس بیمارستان کسری. شیفت اطفال اونجا میگه که گوشش عفونت کرده ولی نگران نباشیم و راحت خوب میشه و براش سفالکسین نوشت و گفت که ده روز مصرف کنه. و تب بر هم استفاده کنه.
4- دوشنبه: تبش به شدت بالاست و وقتی که میخوابه از گوشش خونابه میاد و مرتب لاله و قسمت خارجی گوش رو داریم تمیز میکنیم تا خونهای خشک شده پاک بشن. دوباره میریم اورژانس بیمارستان کسری که ببینیم برای گوشش همین سفالکسین کافیه یا اینکه باید قطره گوش هم مصرف کنه.
اورژانس بیمارستان کسری: دکتر اونجا میگه که این بچه گوشش به شدت چرک کرده و به پرده گوش هم آسیب زده و برای اینکه این موضوع براتون دردسر نشه حتما باید یه متخصص گوش و حلق و بینی ویزیتش کنه.
گفت که شما دو راه دارین: یکی اینکه اینجا بستریش کنین تا اینکه ظرف چند!!!! روز آینده یه دکتر گوش و حلق و بینی بیاد و ویزیتش کنه(خیلی راه عاقلانه ای بود به نظرم. شما بچه تون رو سه روز بستری کنین تا روز سوم یکی بیاد و فقط ویزیتش کنه)
یکی دیگه هم اینکه ببرینش بیمارستان امیر اعلم تا متخصصهای گوش و حلق و بینی اونجا ویزیتش کنن. لازم نیست که اضافه کنم که ما راه دوم رو انتخاب کردیم.
بیمارستان امیر اعلم: آمدیم اینجا. خبری از متخصص گوش و حلق و بینی نیست و فقط دانشجوهای سال یک تخصص هستن. دختره میاد و کلاه چراغدار مخصوصشون رو میذاره روی سرش. هر چی میگرده ابزارش رو پیدا نمیکنه و بلند میشه که بره ابزارش رو بیاره. تا نصف راه که میره یادش میاد که کلاه رو از سرش برنداشته و الانه که سیم کلاهه کنده بشه. کلاه رو در میاره و در حالی که داره اون ور اتاق رو نگاه میکنه سعی میکنه بذارتش روی میز. مسلما موفق نمیشه و کلاه رو میده دست من که نگهش دارم تا بره و کشوهای اون ور رو بگرده. بالاخره پیداش میکنه و میاد گوش بچه رو نگاه میکنه و میگه چرک!!! کرده. بهش میگم که میدونم چرک کرده میخوام ببینم که باید درمانش رو همونطوری که الان دارم انجام میدم ادامه بدم یا اینکه لازمه کار دیگه ای بکنم.
میره موضوع رو به یکی دیگه راپورت میده و با کمک دو تا دانشجوی دیگه از جدولی که زیر میز نصب کردن داروی لازم و دوز مصرفی رو بهم میگه. آموکسی کلاو 312 تا 10 روز هر دوازده ساعت 10 سی سی. نگار برای ده دقیقه خواب داره زار میزنه.
خونه: بر میگردیم خونه و سردرگم از این همه دارو نمیدونیم باید چیکار کنیم. توضیح اون دانشجوئه هنوز منو قانع نکرده. دوباره میپوشیم و میریم کلینیک کودکان.
کلینیک کودکان: یه دکتر جدید بچه رو معاینه میکنه و میگه که دادن سفالکسین توی این شرایط به بچه انگار هیچی بهش ندادیم. آموکسی کلاو 312 رو هم رد میکنه و میگه کمه. در مورد علت ادامه تب بهمون میگه چون بچه تا حالا داروی مناسب رو دریافت نکرده. آموکسی کلاو 400 تجویز میکنه و ایبو بروفن و توصیه میکنه که اصلا حموم نره و آب وارد گوشش نشه.
دوز داروی شب رو بهش میدیم و بالاخره بیهوش میشه.
5- سه شنبه صبح(اربعین- تعطیل): بچه دارویی که ساعت 7:30 خورده رو ساعت 8:30 بالا میاره. دیگه پوست کلفت شدم. محل نمیدم و دوباره هم دارو رو بهش نمیدم. چند لقمه صبحونه رو به زور بهش میدم تا یه ذره جون بگیره. بچه عین قلم نی شده و رنگ به صورتش نیست.
سه شنبه ظهر: میرم خونه مادر شوهرم و برنج شفته شده توی آب مرغ بهش میدم و آب میوه. اشتها نداره و هر نیم ساعت یه لقمه غذا یا یه قلپ آب میوه میتونه بخوره. نمیتونه خیلی سر پا بایسته و زود خسته میشه و همش حالت نیم خواب داره. صبح تب نداشت ولی عصر تبش برمیگرده. وقتی داره خلط رو از گلوش رد میکنه به سرفه میفته و خلط رو با یه کم خون و یه خورده غذا بر میگردونه. از ترس برگردوندن تب بر(ایبو بروفن معده رو اذیت میکنه) براش شیاف گذاشتم تا تبش یه کم افتاد. از گوشش دیگه خون نمیاد ولی مخاط بینیش خونیه و یه کم از بینیش خون میاد. مادر شوهر و برادر شوهرم دارن دیوونه میشن. همه عین مرغ سرکنده دارن توی خونه میدون. مادر شوهرم میزنه روی پاش و برادر شوهرم اشک میریزه. من هم بسکه توی این چند روز دلم گنده شده نشستم و با خیال راحت دارم بچه رو پاشویه میکنم. عصر هم برنج شفته توی آب ماهیچه بهش میدم و دارو رو با ترس و لرز بهش میدم. الهی شکر که برنگردوند.
6- چهارشنبه: بچه پیش مامان جونش هست(مادر شوهرم) و داروی صبح رو هم که با سلام و صلوات بهش دادیم برنگردونده. فکر کنم که مصیبت رو رد کردیم.
نتیجه اخلاقی: خدایا این مملکت رو از خشکسالی، دروغ و پزشکان بی سواد و بی مسئولیت ایمن بدار.
پ ن: شما پزشک بی سواد و بی مسئولیت نیستین؟ پس شامل شما نمیشه و لطفا نیاین فحش بدین.
سلام
پاسخ دادنحذفچند سال پیش همینطوری داشتن بچه منو به کشتن میدادن.
کار به جایی کشید که قرار بود تو بخش عفونی بیمارستان ساسان بستری بشه و دکترش هم خیلی صریح گفت خیلی امید به موندنش نداشته باشید.
خودت در نظر بگیر چه حال و روزی داشتم.
بیش از پنجاه تا دکتر رفنیم، MRI گرفتیم، عکس رنگی، آزمایش ... نشد که نشد انگار نمیفهمیدن چشه.
به سفارش یکی از دوستان معرفی شدیم به دکتر خسرو آگین.
خدا خیرش بده اول نشست کامل حرفامو گوش کرد تا کل پروسه رو تعریف کنم بعد یه عکس از ریه خواست گفت برین فلان جا بگیرین همین الآن برگردونین.
گرفتیم و بعد از معاینه تکمیلی یه نسخه داد.
تمام
انگار آبی که رو آتیش ریخته باشند.
بچه طی چهار روز خوب شد.
انگار نه انگار چیزیش بوده.
البته کلی توضیح هم داد که چه بلایی با داروها سر بچه آوردن.
از اون به بعد فقط بچهها رو میبرم پیش خودش.
این تلفن مطبش:
۸۸۷۷۳۰۷۸
۸۸۷۸۰۰۸۳
۸۸۷۷۱۳۷۳
مطبش هم خیابان ولی عصر، بالاتر از پارک ساعی، ک. ۳۴ - پ. ۶
توصیه میکنم حتماً یه سر برین پیشش
.
پاسخ دادنحذف.
.
خدا می دونه چقدر این نگار رو دوس دارم...خوب شو نگار...همین و فقط همین دخترک
.
.
.
نمی فهمم چرا وقتی ارسال رو میزنم
پاسخ دادنحذفمتن پیام هنوز میمونه
آیا واقعا ارسال شده یا سرکاری است؟؟؟
حال فهمیدم اون قبلی ها نرفته بود
پاسخ دادنحذفنظرم این بود
واقعا باهات همدردی کردم
مشابه این حست رو من هم تجربه کردم
دکتر خوب واقعا نعمته
اتفاقامنم چند وقت پیش که پسرم مریض بود(از نوشته هات معلومه که همسن نگار شماست) یه پستی نوشته بودم از یه دکتر خوب
http://artapesar.wordpress.com/2010/11/22/%d8%a7%d9%86%d8%b1%da%98%db%8c-%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86/
از همه ممنونم
پاسخ دادنحذف